تبلیغات
web life - گربه ی چکمه پوش

گربه ی چکمه پوش

1393/11/29
23:37
محمد جواد محمدی

 شب شد و گربه ی خاکستری پاورچین پاورچین پا از خانه اش بیرون گذاشت. صدای باد لابه لای علف ها تنش را می لرزاند و او خودش را از نور ماه پنهان میکرد. سه روز و سه شب بود که چیزی نخورده بود. او حتی عرضه ی گرفتن یک موش را هم نداشت. گربه ای که از همه چیز میترسید و از پس هیچ کاری بر نمی آمد. انگشت نمای گربه ها شده بود ، از خودش بدش می آمد. باید میرفت و راه حلی برای مشکلش میافت. پس راه افتاد، اما شبانه. دنبال جادو گری میگشت که طلسمش را بشکند و اورا به یک گربه ی واقعی تبدیل کند.

تااینکه روی شاخه ی یک نارون موجودی جنبید. گربه ترسید و پشت بوته ای قایم شد!

 گفت :تو کی هستی؟ اون موجود گفت: من گنجشکم.

یکمی با هم که رفیق شدن! گربه مشکلشو به گنجشک گفت. گنجشک فکر کرد و فکرد و...

گفت: من بهت کمک میکنم.

یک جفت چکمه ی جادویی برای گربه آورد ، گفت: تو با اینا قوی ترین و شجاعترین و خفن ترین گربه میشی!!

گربه از فرط هیجان بالا پرید و چکمه ها را گرفت. انگار در دست و پای لاغرش تمام نیروهای دنیا جمع شده بود. حالا او قوترین گربه ی دنیا بود!

صبح زود در روشنایی روز به طرف شهر راه افتاد. به چکمه هایش نگاه کرد و با قدرت وارد شهر شد. حالا او به همه کمک میکرد(البته به همه ی گربه ها!!)

کم کم او سردسته ی گربه های ولگرد شد.(یعنی میرفتن میپرسیدن شاختون کیه همه به اون اشاره میکردن!!)

او با چکمه های جادویی اش توانست همه موش ها را تار و مار کند و همه سطل های زباله را فتح کند!!

یک روز برای آب تنی به رودخانه رفت.(درسته که گربه ها از آب بدشون میاد، ولی حساس نشو!! بیخیال مضمون داستانو بچسب!!)

 در حین آب تنی ، آب چکمه هایش را برد.

گربه نتوانست چکمه ها را بگیرد. گریه میکرد و [ ننه من غریبم بازی در می آورد!!]

اما نه... به یکباره شجاعانه داخل آب شیرجه زد و از بین امواج شنا کرد و رفت چکمه ها را گرفت و بیرون آورد.

آمد چکمه را بپوشد که...

پاهای برهنه اش را دید. چکمه ها در پایش نبودند. پس اون همه شجاعت از کجا آمد؟!!

اون چیزی که شما الان نفهمیدین رو که توی نتیجه بهتون میگم چیه ! گربه فهمید. خندید و چکمه ها را دست گرفت و پرتاب کرد در رودخانه.

سپس به طرف شهر برگشت .هنوز همان گربه ی شجاع و دلیر و خفن خودمون بود!!

و به زندگیش ادامه داد و فکر کنم الان فوت کرده باشه!!

حالا میریم سراغ نتیجه ی این داستان تخیلی و زیبا!!

 

 

این داستان ، داستان ماست. ما عادت کرده ایم بی عرضه گی هامونو تقصیر عوامل بندازیم.

 این عملکرد ماست که مارو از بقیه جدا میکنه نه چکمه هامون.

اون گربه وقتی چکمه هارو پوشید چه اتفاقی درونش رخ داد؟ اعتماد به نفس پیدا کرد. خودشو باور کرد. باور کرد که میتونه.

ما هممون میتونیم. میتونیم به چیزی که لایقشیم برسیم.

ما باید با باد مخالفی که روبرومون می وزه مقابله کنیم. باید سختی ها رو بپذیریم. باید خودمونو توی ترسمون بندازیم.

دریانرودی که باوجود طوفان و بادهای مخالف به راه ادامه میده وکشتی رو به مقصد میرسونه دریانورد واقعیه. نه دریانوردی که کشتیشو به باد میسپاره.


آبی که برآسود زمینش بخورد زود     

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 (هوشنگ ابتهاج)

 


اینو یادمون نره که چه چکمه داشته باشیم و چه نداشته باشیم به جایی میرسیم که داریم با عملمون میریم سمتش.

 


چکمه دروغی بیش نیست

 

 



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir