تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/20
19:01
محمد جواد محمدی
<پست شماره13>
12 پست قبلی رو خوندی؟ اصلا ولش کن 12 پست قبلی رو ، 
بیا ادامه مطلب تا یکمی حرفای ن چندان شیرین بخونی ، البته اگ دوست داری...



روزها برای محمد بی معنی ، تلخ ، بی روح ، و ب سختی میومدن و میرفتن.

 

محمد کارش شده بود خارج شدن از محل ، رفتن توی جنگل ، و ب دشت و صحرا زدن و تنهایی سر کردن.

محمد خیلی گریه کرد ، اونقدر گریه کرد ک حس کرده بود حتی چشماش ضعیف شدن.

اصلا برای چی گریه میکرد؟ برای خودش یا برای فرزانه؟

این گریه ها برای فرزانه نمیتونن باشن ، چون فرزانه دیگه خوشحاله.

برای خودش هم نمیتونن باشن ، چون در اینصورت فقط ازروی خودخواهیه.

پس این گریه ها برای چی بودن؟

نه ، اصلا مهم نیست برای چی بودن ،

مهم اینه ک محمدرو آروم میکرد و میکنه.

محمد برای آروم شدن گریه میکرد ، برای آروم شدن.

اما ی راه دیگه هم برای آروم شدن پیدا کرده بود ، محمد یه تخته ی مربع شکل برداشته بود و روش حدود 5 – 6 لایه سیم کاه میخ کرده بود. باهاش کیسه بوکس درست کرده بود ، منتها ی کیسه بوکس فلزی و بینهایت سفت.

محمد با طنابی اونو ب درخت پشت خونه شون بست ،

هرروز ساعاتی میرفت پیشش و بهش مشت میزد ، باتمام نیرو و حسرت و درد .

جایگزین خوبی برای گریه بود ، وقتی دیگه چشماش از گریه خشک میشدن ، این کار آرومش میکرد ، یجورایی شاید حرصش رو خالی میکرد.

محمد اولین روز ک سراغ کیسه بوکس رفت ، اینقدر بهش مشت زد ک دستاش خون اومدن ، از روی زمین یک تکه پارچه پیدا کرد ، پارچه ای که نصفش ب زیر خاک رفته بود و خیلی قدیمی بود و پوسیده بود.

از وسط پارچه رو پاره کرد و بست دور دستاش ، و دوباره شروع کرد ب مشت زدن ب کیسه بوکسش.

مشت ، مشت ، مشت ...

از مشت زدن ک خسته میشد ، دستاش ک حسابی درد میگرفتن و ب نفس نفس می افتاد ، راهی بیراهه میشد.

بعد چند روز یه گودی روی این کیسه بوکس درست شده بود .

 

یک روز محمد ب جنگل رفته بود ، درحالی ک هندزفری توی گوشش گذاشته بود و آهنگ گوش میکرد ، داخل جنگل زیر ی درختی نشست. هوا مه آلود بود و نم نم بارون میبارید. محمد هم زیر درختی رفته بود ک خیس نشه.


درخت ، جنگل ، نم نم بارون ، گوشی کردن ب آهنگ احساسی ، 

فرزانه ، دل تنگی ، احساس شکست ، احساس ی درد توی قلب ، 

فقط گریه میتونه اینارو درمان کنه.


زیر درخت شروع کرد ب گریه کردن ، 

گریه کرد تا سبک بشه ،

تایکمی آروم تر بشه.


اصلا گریه براش عادت شده بود ، کافی بود لحظه ای فرزانه جلوی چشماش میومد ، کافی بود تلویزیون یه داستان عاشقانه توی یه فیلم نشون بده ، کافی بود اسم فرزانه رو بشنوه ، کافی بود اسم عشق رو بشنوه ، وکافی بود لحظه ای تنها شه .

 

وقتی محمد با گریه احساس سبکی کرد ، راهی محل شد. احمد دیدش ، رفت پیشش و بهش گفت:

-          محمد چته ؟ چرا اینجوری میکنی؟

محمد با ی مکث کوتاه ، با لرزش صدایی جواب داد :

-          چجوری میکنم؟

-          بابا کل محل ب من گیر دادن . میگن چرا محمد اینطوری شده. یا اصلا نمیبینیمش ، یا میبینیمش هم حالش خوب نیست.

-          برو بگو چیزی نیست .

-          گفتم ولی مگه ولم میکنن؟ ... محمد ، من حالتو میفهمم ، اما یکمی مراعات کن. باشه؟

-          باشه.

با این حرفای احمد محمد سعی کرد بیشتر مراعات کنه.

چاره ی دیگه ای نداشت ،

محمد گریه کنه و اونوقت فرزانه بخنده ؟

                                    ب دور از مرام عشقه.

 

محمد ذره ای از فرزانه گله نداشت ، چون باور داشت ک فرزانه دوستش نداره و گناهی که نکرده از این بابت.

هرچند توی ذهنش خیلی سوال بود ، این سوال ک چرا فرزانه بهش نگاه میکرد ، چرا بهش لبخند میزد ، و خیلی از چراهای دیگه.

احمد بهش میگفت ک : من مطمئنم اون بهت علاقه مند شده بود ، ولی چرا یهویی اینطوری شد ، واقعا نمیدونم.

 

گذشت ،

یک سالی گذشت ،

محمد هنوزم نتونسته فرزانه رو فراموش کنه ، هنوزم براش گریه میکنه ، هنوزم گهگاهی خوابشو میبینه ، و هنوزم گهگاهی بهش فکر میکنه.

هنوزم زندگی براش بی هدفه.

هنوزم بی انگیزه ست .

و هنوزم توی تنهایی هاش مثل همیشه نیست.

فرزانه تو چه حالیه؟

از احمد گهگاهی میپرسید ،

میپرسید حال فرزانه چطوره ؟ خوبه ؟ خدای نکرده ک مشکلی براش پیش نیومده ؟

 

هرچقدر ی چیزی شدت بیشتری داشته باشه ، ماندگاریش هم بیشتره.

مثل یه زخم ک هرچقدر شدید تر و عمیق ترباشه ، دیر تر خوب میشه و بعد خوب شدنش هم جاش میمونه.

 

اینکه هنوزم محمد فرزانه رو دوست داره شاید بخاطر اون شدت دوست داشتنه ست. البته شاید ...

 

 

هیچوقت ،

هیچوقت فرزانه نمیتونه اینو بفهمه که ...

 

 

...

               چقدر محمد دوستش داشت.



 

 

<شاید ادامه ای داشته باشه ، شاید >



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir