تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/20
19:00
محمد جواد محمدی
<پست شماره12>
11 پست قبلی رو خوندی؟ برو ادامه مطلب تا تموم بشه دیگه...




 روز بعد ، ( یعنی یک روز بعداز اینکه با فرزانه از طریق پیامک صحبت کرد) ، محمد و احمد باهم بودن ک احمد برای محمد صحبت میکرد تا حالشو بهتر و بهتر کنه. هرچند ک اصلا موفق ب این کار نبود.

احمد توی صحبتاش ب محمد گفت : محمد من نمیدونم چرا فرزانه این کارو کرد ، تو هم خوش قیافه ای ، هم خانواده ت متوسطن از نظر مالی ، هم دستت ب دهنت میرسه ،

احمد مکثی کرد و گفت: ب احتمال خیلی قوی کس دیگه ای رو دوست داره.

محمد ک کلا حرفی نمیزد و فقط ب احمد گوش میداد ، عکس العمل خاصی نشون نداد ، و خیلی خونسرد گفت :

-          مثلا کی؟

-          خودت میتونی حدس بزنی. البته منم حدس میزنم ، ولی ی حدس قوی . میتونی حدس بزنی؟

-          نه .

-          حسین.

-          حسین؟ اون ...

توی این لحظه محمد یاد نگاه آمیخته با لبخند حسین ب فرزانه شد ، همون نگاهی ک توی مراسم هفتم پدربزرگ احمد خیلی برای محمد مهم جلوه نکرد...

-         محمد، اونا از قبل ب هم علاقه داشتن. من اینطوری شنیدم. حسین تقریبا چندسال پیش ب فرزانه علاقه مند میشه و بوسیله ی واسطه میخواد ک این علاقه رو ب فرزانه بگه ، اما اون واسطه مثل اینکه سنگ میندازه و ب حسین دروغ میگه ک فرزانه ازت خوشش نمیاد . این چند سال گذشت ، و امسال ک تو نیت کردی ب فرزانه بگی ، مثل اینکه یه اتفاقی افتاده ، نمیدونم چ اتفاقی ، ولی حسین فهمیده ک اون واسطه بهش دروغ گفته و ...

محمد اصن نمیدونست ک احمد اینارو از کجا میدونه. پرسید:

-          اینارو از کجا میدونی؟

-          درمورد علاقه شون بهم شنیدم ، یکمش هم حدسه دیگه.

محمد چندثانیه ای ب احمد نگاه کرد و گفت:

-          همدیگرو دوست دارن؟

-          شنیدم ک واس هم میمیرن...

شنیدن این حرف ، برای محمد رفتن حتمی فرزانه بود .

محمد از این حرف ابدا خوشحال نشد ، اما ناراحت هم نشد ، باخودش گفت چ خوب ک واس هم میمیرن. شاید اصن حسین از من بیشتر فرزانه رو دوست داشته باشه ، چ خوب ک فرزانه کسی رو دوست داره ک اونم فرزانه رو دوست داره.

محمد رو ب احمد گفت: باید مطمئن شم. میخوام از خودش بپرسم.

احمد هم گفت : اون که نمیگه کیه ولی باهاش حرف بزن ، منم وقتی رفتیم شهر یجوری از این حدس مطمئن میشم ک واقعا اون طرف حسینه یا نه.

بعد گفتن این حرف محمد رفت تا ب فرزانه پیامک بده.

پیامک های قبلی رو نگه داشته بود .

محمد دوباره از محل دور شد ، رفت همون جایی ک روز قبل بعد از حرف زدن با فرزانه ب اونجا رفته بود و گریه میکرد.

بهش پیام داد:

سلام . خواهش میکنم تا آخر این پیامو بخون . نمیخوام بگم از دیروز تاحالا چی بهم گذشته ، نمیخوام هیچ اصراری هم کنم .  ازت درخواستی دارم.

حسرت یکبار صدا کردنت رو دلمه. میخوام صدات کنم و درخواستمو بگم.

فرزانه ، تورو خدا ، تورو خدا ی چیزی بگو ک برم و پشت سرم هم نگاه نکنم.

من ساده دوستت نداشتم ک ساده ازت بتونم رد بشم.

توروخدا تیر خلاصو بزن.

 

محمد حدود نیم ساعت برای پاسخ فرزانه صبر کرد ، اما پاسخی ب گوشیش نیومد.

محمد تا جواب نمیگرفت نمیرفت ، دوباره براش پیامی نوشت:

تورو جون هرکی دوست داری جواب بده.

بازم صبر کرد، صبر کرد ،    و    صبر کرد.

وقتی بازم پاسخی ندید دوباره براش پیامی نوشت :

من هنوز منتظر جوابتم ، اگ جواب ندی هیچوقت نمیتونی آخرین حرفتو ب من بزنی.

اما بازهم پاسخی نگرفت.

محمد شاید 2 ساعتی پرسه زد و منتظر جواب فرزانه بود ، اما جوابی نگرفت.

وقتی ناامید شد ب محل برگشت ، داخل محل خیلی خلوت بود ، احمد هم سر زمین رفته بود برای کمک کردن ب پدرش .

محمد توی محل کمی پرسه زد ک مرتضی (یکی از دوستاش) رو دید. رفت کنارش نشست درحالی ک مرتضی باگوشیش داشت آهنگ گوش میکرد( بدون هندزفری) . محمد هم ب آهنگ گوش میکرد.

مرتضی رو ب محمد گفت:

-          اونجا چیکار میکردی؟

-          کجا؟

-          همین یکی دوساعت پیش اونجا دیدمت ، کلافه بودی ، هی بالا پایین میشدی ...

-          تو از کجا منو دیدی؟

-          سر زمین بودم . 2 ساعت فقط موقع کار هی تورو میپاییدم ، چته ؟ چیزی شده؟

-          نه ولش کن ، اصلا مهم نیست.

-          باشه.

سکوتی حکم فرما شد. این سکوتو صدایی غیر منتظره شکست ، صدای گوشی محمد.

صدای اومدن پیامک بود. محمد متوجه شد فرزانه جواب داده.

از مرتضی فاصله گرفت و پیامک رو نگاه کرد ، دید ک فرزانه جواب داده:

من ب کس دیگه ای علاقه دارم. ک انشالله دارم بهش میرسم ، البته اینم بگم ک علاقه مون دوطرفه ست.

 

محمد بعد خوندن این پیام خیلی شوکه نشد چون انتظار چنین جوابی ازش داشت.

وقتی این پیامو خوند چندثانیه ای ب کوه جلوش نگاه کرد ، مرتضی یهو اومد پیشش و گفت:

-          بریم؟

-          کجا؟

-          همینجوری بریم یجایی دیگه ، قدم بزنیم.

-          باشه بریم.

محمد برای فرزانه میخواست جوابی بنویسه . اما نمیدونست چی بگه ، شاید بعد اینکه جواب داد از جوابش پشیمون شد ، اما ب هرحال براش نوشت:

میفهمم . آرزو میکنم خوش بخت شی. دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم  . خدافظ تا همیشه.

با فرستادن این پیام ، محمد تمام پیام هارو حذف کرد تا دوباره شماره ی فرزانه رو نداشته باشه.

   با مرتضی همراه شد و قدم زدن و گذروندن.

 

<ادامه در پست شماره13>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir