تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/18
22:33
محمد جواد محمدی
<پست شماره 11>

اگ 10 پست قبلی رو خوندی ، برو ادامه مطلب اما ب شرط اینکه جلوی اشکاتو بگیری.



محمد و احمد باهم تنها بودن.

احمد میخواست حرفاشو ب محمد بزنه ، اما نمیدونست چجوری.

وقتی ب محمد نگاه میکرد ، وقتی میدید ک چ امیدی توی چشمای محمد برق میزنه ، وقتی میدید محمد لحظه ای شک ب خودش راه نمیداد ک فرزانه دوستش داره ، میخواست زمین دهن باز کنه و بره توش.

محمد گفت: خب تعریف کن ببینم.


احمد بازهم کمی سکوت کرد ، و خلاصه لب باز کرد و گفت: محمد ...     آخه چجوری بگم؟


محمد با شنیدن این حرف جا خورد ، و ب یکباره ترسید و مبهوت احمدو نگاه کرد.


احمد ب سختی ، و ب آرومی بازم گفت: با تلگرام بهش پی ام دادم. اول یکمی باهم صحبت کردیم تا بحث تورو پیش بکشم.   بعد بهش گفتم که آبجی میخوام ی سوالی ازت خیلی رک بپرسم ، ب محمد اصن فکر میکنی؟

 

محمد احمدو نگاه میکرد و توی نگاهش واقعا هیچ حسی انگار نداشت.

احمد ادامه داد: فرزانه هم جواب داد : منم خیلی رک جوابتو میدم ، نه ...   برو ب محمد بگو جواب من نه هست و تغییری نکرده.

 

محمد مات و مبهوت فقط خیره نگاهش میکرد ،

نمیدونست چی بگه،

آب دهانشو قورت داد و ب سختی گفت: یعنی چی آخه؟ چطوری آخه؟ پس ... پس ...  واا ی  ...

احمد : محمد میدونم چی مخوای بگی . منم مث تو ، نمیفهمم اصن. 


احمد باز هم برای محمد صحبت کرد تا کمی آرومش کنه .


محمد ب یکباره بلند شد  و ب احمد گفت:

-          شماره شو بده.

-          الان؟

-          آره الان.

-          یعنی الان میخوای باهاش حرف بزنی؟

-          آره . چیکار کنم پس؟

-          شماره شو میدم ولی الان باهاش حرف نزن. وایسا غروب.

محمد ب ناچار حرفشو قبول کرد و گفت : باشه. شماره شو بده.

احمد شماره ی فرزانه رو ب محمد داد.

محمد از پیش احمد رفت و زد ب دشت و صحرا.

نمی دونست کجا بره ، چیکار کنه .

ی کوه غم تو قلبش حس میکرد.

کلی سوال ذهنشو درگیر کرده بود.

باخودش میگفت: چطوری ؟ چرا یهویی ؟ چرا الان ک مطمئن شدم دوستم داره؟  پس چرا نگاهم میکرد ؟ چرا بهم لبخند میزد؟ چرا ؟ چراااااااااا ؟

محمد تاب نیاورد و ب فرزانه پیام داد.

براش نوشت : سلام . حالت خوبه؟

برای فرستادن این پیام دودل بود ، انگشتشو  تا نزدیکی ارسال میبرد و دوباره برمیگردوند. تا اینکه ارسال رو زد.

خیلی منتظر پاسخ فرزانه نموند ک پیامک فرزانه براش اومد:

-          شما؟

-          محمد.

-          سلام . امری داشتین؟

-          ببخشید ک بهت پیام دادم ، آخه چاره ای نداشتم.  من امروز همه چیو از احمد شنیدم ، هر چیزی ک بهم نگفته بود رو هم گفت . متوجه ی منظورم میشی؟

-          تو مجبور بودی پیام بدی ، من که مجبور نیستم جوابتو بدم.

محمد این پیامو خوند و آتیش گرفت. اومدن این پیام توی صفحه نمایش گوشی محمد مث اومدن ی تیر داغ توی قلبش بود.


بهش بر خورد ، و واقعا دلش شکست.


دلش شکست ، اما این تازه اولش بود.


محمد دوباره براش نوشت:

-          میدونم ، ولی خواهش میکنم درکم کن. تو ب من هیچ علاقه ای نداشتی؟

-          من دیگ نمیتونم جوابتو بدم ، ب هیچ کدوم از خاندان شما هم علاقه ای نداشتم ، برو مشکلتو با احمد حل کن.


محمد حرفای فرزانه رو خوند ، باورش نمیشد این حرفا مال فرزانه باشه ، میگفت دارم کابوس میبینم.

براش دنیا لحظه ای وایستاد ، انگار اون لحظه همه دنیا داشتن خیره محمد رو نگاه میکردن.

عجیب ترین و سنگین ترین بغض ، مثل چنگال دیو ، گلوی محمد رو چسبید.

محمد دوباره برای فرزانه نوشت:

باشه ، باشه من میرم ، هیچ حسی بهم نداری دیگه ، ولی نگاهت ی چیز دیگه ای میگفت.

من هیچوقت ازت متنفر نمیشم ، از این بابت اصلا نگران نباش و راحت باش.

دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم حتی با یه نگاه ساده.

 

لحظات سنگین و کند شدن ، نوشتن برام سخت شده ، آخه چجوری حالشو توصیف کنم ؟

 

همه ی این اتفاقات توی اوج امید و هیجان برای محمد اتفاق افتاد ، مث اینکه بطور کاملا یهویی ، زلزله ای بیاد و همه چی رو نابود کنه ، و کسی رو دوستش داری ازت بگیره.

 

وقتی ب حرفای فرزانه فکر میکرد ، داغون میشد .

وقتی یادش میومد ک چقدر توهین آمیز باهاش حرف زد ، وقتی یادش میومد ک خیلی ساده دور انداختش و گفت برو مشکلتو با احمد حل کن ، 

                                         قلبش تیر میکشید.

 

محمد خیلی دلش شکست ، خیلی

بعد اونهمه عاشقی ، بعد اونهمه صبر ، بعد اونهمه رویا ،

                                                          حالا ببین فرزانه چجوری باهاش حرف میزنه ...


 

گفتن کلمات برام دشوار شدن ، ب قول بهترین دوستم ،

                                                    نمیدونم چرا کلمات دارن از چشمام بیرون میان...


 

احساس محمد رو نمیشه با کلمات توصیف کرد.


 

          نمیدونم شاید ، لحظه ای ، کل کائنات از صدای شکستن دل محمد گوششون رو گرفتن...

 

 

 

محمد توی اوج سکوت مات و مبهوت لحظاتی ک گذشت بود ،

کار حالش از گریه گذشته بود .

بلند شد و رفت ، جاده ای ک توش بود رو رفت .

رفت و رفت و همینطور از محل دور شد.

هوا مه آلود بود ، و نم نم بارون میبارید و روی گل و گیاه ها شبنم میکاشت.

نزدیک غروب بود ، و هوا داشت کم کم تاریک میشد.

محمد بود ، و جاده و صدای قدم هاش.


از محل ک خیلی دور شد ، شروع کرد با خدا صحبت کردن ، حرفاش همه با گریه و فریاد بود:

خدایا چرا ؟ چرا؟

چطوری دلش اومد؟

خدایا چیکار کنم؟ من ی عمر با فرزانه زندگی کردم ، ولی توی تموم لحظاتی ک ب اون فکر میکردم ، اون ب یکی دیگ فکر میکرد.


محمد یه مکثی کرد و با فریاد بلندتری ب خدای خودش گفت:

خدایا ، چرا منو عاشقش کردی؟ چرااااا . . . 


محمد گریه میکرد ، گریه میکرد و گریه میکرد ،

اما این گریه ها تازه یک صدم  تموم گریه هاش تا الان هم نبود.


روی چمن های خیس دراز کشید و ب آسمون خیره نگاه میکرد ، با گوشیش ی آهنگ گذاشت و گوش میکرد ، 

چشماش برای اشک اومدن دیگ توان نداشتن.


لحظات میگذشتن و محمد ، تک و تنها زیر بار سنگین این اتفاقات داشت له میشد ، 

بعد چندساعت وقتی هوا کاملا غروب شده بود ، خسته و کوفته رفت ب محل ،

رفت خونه و ، دیگ همه چی براش سخت میگذشت ،


                                                                   خیلی سخت 


<ادامه در پست شماره 12>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir