تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/16
21:37
محمد جواد محمدی
<پست شماره10>
9 پست قبلی رو خوندی؟



روز بعد و روزای بعدتر ، حال محمد بهتر و بهتر شد.

محمد و احمد مدام باهم بودن و خوش میگذروندن ، دردودل میکردن و ازهم آرامش میگرفتن.

ی روستا بود و محمد و احمد ، و همون درخت همیشگی ک زیر سایه ش خاطره ها کاشتن.

ی هفته ای روستا موندن و برگشتن شهر خودشون.

دیگ اتفاق خاصی نیفتاد تا روز چهلم پدربزرگ احمد ک اینبار توی یکی از مساجد شهرشون بود.

محمد میدونست ک فرزانه هم قراره برای چهلم بیاد.

محمد و خانواده ش با ماشینشون رفتن مسجد ، وقتی رسیدن دقیقا همون لحظه فرزانه و خانواده ش هم رسیدن.

محمد وقتی ماشینشون رو دید خوشحال شد و رفت سمت در مسجد و فرزانه هم با پدر و مادرش و داداش کوچولوش اومد ،

محمد اول ب پدر فرزانه و بعدم ب خودش و مادرش سلام داد ، فرزانه هم در حکم جواب سلام سری تکون داد ، کاملا سرد .

محمد از این سرد بودنش یکمی تعجب کرد.

احمد هم درهمین لحظه از راه رسید و محمد و احمد سلام و علیک کردن ، و توی همین لحظه ک محمد پیش احمد و فرزانه بود تلفن محمد زنگ خورد ، و محمد مجبور شد تا ازشون فاصله بگیره و جواب تلفنشو بده.

 

این مراسم هم تموم شد.

بیرون از مسجد همه فک و فامیل جمع بودن ، جمعیت ازدحام زیادی داشت و محمد هم مدام چشماشو میچرخوند تا فرزانه رو ببینه.

بعد حدود 20 دیقه انتظار فرزانه اومد ، محمد نگاهش میکرد ، فرزانه کاملا بی توجه بود ، و رفت پیش خانواده ی خودش.

محمد بازهم نگاهش میکرد ، و فقط بی توجهی ازش میدید.

دوستای محمد اومدن تا ازش خدافظی کنن ، و محمد هم مجبور ب لبخند زدن براشون شد تا خدافظی کنن.

وقتی از فاصله ی تقریبا 5 متری فرزانه رو نگاه میکرد ، انگار ک فرزانه متوجه ی نگاه های محمد میشد اما عکس العملی نشون نمیداد.

محمد ب خودش میگفت چرا اینجوری شده؟ این همه راهو اومدم ب عشق دیدن لبخندش. شاید نمیخواد یوقت کسی متوجه بشه احیانا ، یا شایدم ... نمیدونم.

 

محمد از بی توجهی فرزانه ناراحت شد ، مث نگاهش تو مراسم هفتم پدربزرگ احمد ، حس بدی بهش دست داد.

اما بازم ب خودش میگفت همینم خوبه ک خوب و سرحاله. خداروشکر . . .

 

همگی رهسپار خونه های خودشون شدن ، و دل تنگی و احساس خیلی بد از بی توجهی فرزانه هم رهسپار قلب محمد شد.

 

محمد ب این دل تنگی ها ، ب این احساس تنهایی ها ، و ب این همه فاصله ها و دوری ها ، عادت داشت.

همیشه سعی میکرد ( و میکنه ) ب این سخن پیامبرش عمل کنه ک پیامبر (ص) میفرمایند :« غم یک مومن در دلش و شادی او در چهره اش است »

چند هفته ای گذشت ،

محمد هیچ خبری از فرزانه نداشت.

حدودای 2ماه دیگه یه عروسی تو راه بود و محمدم چشم ب راه اون عروسی تا فرزانه رو ببینه.

اما قبل از اون عروسی ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


یک روز محمد از احمد درخواستی کرد،

نمیدونم این درخواست چقدر بعدتر از اون مراسم چهلم بود.

محمد از احمد خواست تا از فرزانه بپرسه اصن ب محمد فکر میکنه؟


احمد هم از طریق پیامک از فرزانه پرسید.


چندروز بعد محمد ب احمد زنگ زد و بعد احوال پرسی :

-          خب چی شد احمد ب فرزانه گفتی؟

-          آره.

-          خب؟

مکثی کرد و :

-          میگم بعدا بهت اینجوری نمیشه.


این لحن برای محمد چقدر آشنا بود. مث لحنش توی اون تلفنی بود ک قرار بود جواب فرزانه رو به محمد بده بعد اینکه علاقه ی محمدو بهش گفته بود.


محمد گفت:

-          باشه پس تو روستا میبینمت.

-          باشه خدافظ.

-          خدافظ.

چند روز دیگه بازم قرار بود تا برن ب روستا.

هنوز تابستون بود.

تقریبا اواخر مرداد ماه.

بازم همه فک و فامیل و صدالبته محمد و احمد ب روستا رفتن.

زمانی رسید ک احمد باید همه چیو ب محمد بگه.

باهم رفتن یجایی ک تنها باشن.

فقط محمد و احمد و ،

 

 

                                      حرفای تلخ فرزانه.


<ادامه در پست شماره11>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir