تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/16
11:42
محمد جواد محمدی
<پست شماره9>
اگه 8پست قبلی رو خوندی ، بکوب ادامه مطلبو.



روزا سپری شدن ، یکی پس از دیگری.

تا اینکه روزی ک قرار بود بیاد اومد ،

محمد یک روز ب احمد ک هنوز روستا بود زنگ زد چون دلش واسش تنگ شده بود و میخواست و از حالش با خبر شه.

احمد جواب داد:

-          الو سلام خوبی محمد؟

-          سلام خوبم تو خوبی؟

-          مرسی

صدای احمد محمد رو ب شک انداخت.

احمد:

-          محمد من نمیتونم صحبت کنم یوقت دیگ زنگ بزن.

-          چرا ؟ چیزی شده؟

-          آره

-          چی؟

-          پدربزرگم فوت کرد.

محمد با حالت تعجب و ناراحتی گفت:

-          ای وای . خدابیامرزدش.

-          ممنون

-          ناراحت نباش عمرشو کرده بود.

-          ن ناراحت نیستم زیاد . کاری نداری دیگ ؟

-          ن خدافظ.

-          خدافظ

محمد یه تسلیتی دوباره تودلش گفت و طلب آمرزش کرد واس پدربزرگ احمد.

چند روز بعد پدرمحمد ک از فوت پدربزرگ احمد مطلع شده بود ، میخواست ک برای مراسم هفتم پدربزرگش ب روستا بره. چون برای مراسم خاک سپاری و سوم ک احتمالا گرفته بودن وقت رفتن نداشت.

محمد هم با اجازه ی پدر و مادرش ، با پدرش همراه شد تا دوباره ب روستا برگرده. نیتش رفتن پیش احمد بود و میخواست پیشش باشه.

محمد روز قبل از رفتن ب روستا ب احمد زنگ زد دوباره

محمد:

-          سلام احمد خوبی؟

-          سلام خوبم خداروشکر . تو چطوری؟

-          منم خوب . احمد دارم میام پیشت. برای هفتم پدربزرگت .

-          اِ ؟ باشه بیا ، لااقل یه روز دیگ هم میبینیش .

-          فرزانه؟ مگه هنوز اونجاست؟

-          آره.

-          ایول بابا! با کله اومدم پس!

ی مکثی کرد و دوباره محمد گفت:

-          خب ، خوبی؟ ناراحت ک نیستی ؟ ضدحال نباشی اومدم پیشتا.

-          نه خوب خوبم ، سرحال سرحال. بیا رفیق.

-          باشه اومدم ! خب دیگ کاری نداری؟

-          نه قربانت.  خدافظ

-          خدافظ

محمد واقعا خوشحال بود ازاین بابت ک دوباره قراره فرزانه رو ببینه.

فردا صبح ساعت 3 بامداد محمد و احمد راه افتادن و حول و حوش 6 صبح رسیدن ب روستا.

وقتی رسیدن محمد ی دوساعتی خوابید و ساعت 8 صبح ، تا صبحانه بخوره و آماده شه ، شد حول و حوش 9 صبح ، از خونه زد بیرون. بیرون احمد رو دید. سلام و علیک کردن و چاق سلامتی دوستانه ی همیشگیشون.

احمد گفت :

-          دارم میرم دنبال فرزانه ، میخوایم بریم مسجد محل دیگ برای مراسم.

-          الان؟ زوده که. مراسم ظهره ، واس ناهار دیگه.

-          زوده ولی خب صاحب مجلسیم یجورایی. میای تو هم؟

-          بعله ، میام.

(مسجد تا محل فاصله ی زیادی داشت. شاید حدود نیم ساعت پیاده روی)

محمد و احمد باهم رفتن سمت خونه ی پدر فرزانه.

وقتی ب حدود 20 – 30 متری خونه شون رسیدن ، فرزانه اومد دم در.

احمد گفت:

-          نگاه کن . فرزانه.

-          آره دیدمش . مارو نگاه میکنه؟

احمد با لبخندی گفت:

-          نگات میکنه ، تعجب کرده!

 

باهم رفتن نزدیک خونشون و محمدم ذوق شدید داشت برای نزدیک شدن ب فرزانه.

رسیدن و محمد ب فرزانه سلام داد ، فرزانه هم جواب سلامی داد و نگاهش رو چرخوند ب سمت زمین.

محمد ک داشت یکمی جلوتر میرفت ، یکی از آقایون اقوام صداش کرد . محمد هم رفت سمتش و سلام داد و روبوسی کردن . از کنکور محمد پرسید ، رتبه ش و این چیزا.

وقتی محمد جوابشو داد و برگشت تا دوباره بره پیش احمد و فرزانه ، فرزانه رفت.

محمد ی لحظه ب خودش گفت چرا رفت؟ رفتنش شبیه فرار کردن بود.

دقایقی گذشت تا رفتند ب سمت مسجد برای مراسم هفتم.

محمد و دوستاش بیرون از مسجد داخل سایه ای نشسته بودن.

محمد مدام دنبال فرزانه میگشت ، تا اینکه یکبار موفق شد اونو ببینه.

وقتی فرزانه داشت از جلوی اونا ، بافاصله ی تقریبا 15 متری رد میشد و داداش کوچولوشو باخودش میبرد ، محمد موفق شد ببیندش. توی این لحظه محمد نگاهش میکرد و منتظر نگاهی از اون بود.

فرزانه هم یک نگاهی کرد ، و رد شد.

اما این نگاه چقدر تغییر کرده بود. در همین حین احمد روبه فرزانه گفت : از کنار برو !

فرزانه هم لبخندی زد و رفت. محمد ب احمد نگاه کرد ، ک نگاهش ب سمت کس دیگه ای چرخید

که ای کاش نمی چرخید. یکی از پسرها ک دوست محمد و احمد ب شمار میرفت ، ک خیلی محمد باهاش جور نبود ، با لبخند خاصی ب فرزانه نگاه میکرد.( اون پسر هم اسمش حسین هست.)

اما برای محمد خیلی مهم جلوه نکرد.

 

چندی گذشت.

محمد رو ب احمد گفت:

-          میگم متوجه ی طرز نگاه فرزانه بهم میشدی؟

-          چطور مگه؟

-          یجور خاصی نگاهم میکرد. انگار ،انگار میگفت برو دیگه هیچوقت نبینمت!

احمد خندید و گفت:

-          ن بابا ، نترس . اون کلا اینطوری نگاه میکنه.

-          باش

وقتی مراسم تموم شد ، محمد خواست ک برگرده ب محل.

اومد پیش احمد تا ازش بپرسه فرزانه محل برمیگرده یا مستقیم از مسجد میخوان برگردن شهر؟

(آخه احمد ب محمد گفته بود ک فرزانه و خانواده ش بعد مراسم میخوان برگردن شهر)

اما موفق نشد این سوالو از احمد بپرسه ، چون یکی دیگ از رفیقاش (به نام مرتضی) همون لحظه اومد پیش محمد و احمد. و محمد مجبور ب سکوت شد.

احمد مسجد موند برای یکسری کارهای مهم بعد مراسم ، اما محمد و مرتضی باهم برگشتن محل. وقتی ب محل رسیدن از هم جدا شدن ،

محمد ب سمت خونه ی خودشون رفت و صدای ماشین شنید.

رفت و دید ک پدر فرزانه کنار ماشینشه ، ماشین روشنه و پدر فرزانه داره از اهل محل خداحافظی میکنه.

محمد چند قدمی از اونجا دور شد و ی لحظه ایستاد ، ب شدت ناراحت شد . چون پدر فرزانه داشت میرفت مسجد تا از همون جا برن شهر.

محمد رفت ب سمت خونه.

ناراحت بود ، خیلی ناراحت بود. نگاه سرد فرزانه بادش میومد و این ناراحتی رو بیشتر میکرد ، دل تنگی سراغش میومد و این ناراحتی رو بیشتر میکرد ، تااینکه این ناراحتی ب بغض گلو گیری تبدیل شد.

محمد ب یکی از اتاق های خونشون رفت تا یکمی گریه کنه و سبک شه ، زیر یه پتو دراز کشید و شروع کرد ب گریه ، پتو رو گاز میگرفت تا صداش بلند نشه ، ب یکباره پدر محمد وارد اتاق شد و محمد سریع پتو رو روی سرش کشید ک مثلا خوابیده.

وقتی پدر محمد از اتاق رفت کمی دیگه گریه کرد و رفت دست و صورتشو آبی زد.

از خونه زد بیرون. شاید این چیزایی ک الان گفتم حدود 1 ساعت طول کشید.

محمد داخل محل قدم میزد ، ک چشمش خورد ب کوه روبروی محل . ماشین پدر فرزانه رو دید ک داره از اون کوه بالا میره و به شهر برمیگردن.

محمد وایستاد و تماشاشون کرد.

 

رفتن و دور شدن و کم کم محو شدن فرزانه رو تماشا میکرد ، تاجایی ک میتونست چشم دوخته بود تا اینکه ماشین از نظرش محو شد.

حال محمد اون روز تعریفی نداشت ، ی چشمش اشک بود و ی چشمش آه. دل تنگ و داغون و تنها.

حتی احمدم پیشش نبود تا آرومش کنه. مجبور بود و ساخت با این حالش.

<ادامه در پست شماره10>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir