تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/14
12:25
محمد جواد محمدی
<پست شماره 8>
ابتدا 7 پست قبلی رو باید خونه باشید.



محمد قرار بود یه هفته ای روستا بمونه و بعدشم بخاطر انتخاب رشته ش برای دانشگاه دوباره برگرده شهر.

از شرح اتفاقات هیجان انگیزی ک برای محمد رخ میده توی این یک هفته ب دلایلی اجتناب میکنم.

تنها یک نکته مهمه. اونم این که توی این یک هفته محمد مطمئن شد ک فرزانه دوستش داره.

از نگاهش ، از رفتارش ، و خیلی چیزای دیگ فهمید.

حتی احمد هم مطمئن شده بود و ب محمد میگفت فرزانه دوستت داره.

اصلا فرزانه سعی میکرد هوای محمدو داشته باشه.

یکبار احمد ب محمد گفت: «محمد به فرزانه گفتم چرا اینقدر هوای محمدو داری ، میدونی برگشت چی گفت؟ گفت دوست دارم اصن کور بشه چشم حسود!»

با شنیدن این حرف هممون میتونیم حدس بزنیم چ حسی ب محمد دست داد.

محمد مطمئن شده بود ک تونسته دل فرزانه رو بدست بیاره.

متوجه ی نگاه های فرزانه ب خودش میشد.

ولی حالا ک فکر میکنه ب خودش میگه اون نگاه ها برای چی بودن؟ اون لبخندها ؟ آخه چطوری؟

 

بگذریم.

 

محمد یک هفته روستا موند و برگشت.

موقع برگشت ب حدی ناراحت بود ک دوست داشت قید دانشگاهو بزنه و بمونه. چون علاوه براینکه توی این یک هفته خیلی بهش خوش گذشته بود ، حضور فرزانه باعث آرامشی در محمد شده بود ک باهیچ چیز دیگ ای قابل قیاس نبود.

حضور فرزانه ، دیدن فرزانه هرروز ، و فکر کردن به اینکه فرزانه دوستش داره ، حالشو اساسی خوب کرده بود.

موقع رفتن از روستا فقط فرزانه رو سعی میکرد نگاه کنه ، با این رفتن معلوم نبود دیگ چ زمانی دوباره میتونه اونو ببینه.

اما یک چیز تقریبا عجیبی وجود داره ،

اونم اینکه چرا محمد با فرزانه حرف نزد؟

چرا جلو نرفت و دوباره خودش علاقه  شو ابراز نکرد؟

شاید بازم خجالت میکشید ؟

یا بازم اعتماد ب نفس نداشت؟

یا بازم از ایجاد رابطه ی دوستی میترسید؟

تمام اینا میتونن دلایلی باشن ک محمد جلو نرفت.

یا شایدم فکر میکرد اینکه احمد علاقه ی محمدو ب فرزانه گفته کافیه؟

نه نه. مسلما هچین فکری نمیکرد.

محمد قصد حرف زدن با فرزانه رو داشت ، اما منتظر فرصت بود.

نمیدونست اصلا کی فرصت مناسبیه ، نمیدونست اصلا چی باید بهش بگه

نمیدونست اصلا چجوری باید بکشوندش و باهاش حرف بزنه.

محمد نمیتونست اصلا صاف توی چشمای فرزانه نگاه کنه.

وقتی فرزانه از کنارش رد میشد ، از شدت تپش قلب سینه ش فریاد میزد.

اصلا میتونست باهاش حرف بزنه؟


میتونست.


آره میتونست.


چهار خط بالاتر حرفی ک زدمو پس میگیرم. اینکه گفتم وقتی فرزانه از کنارش رد میشد ، از شدت تپش قلب سینه ش فریاد میزد.

محمد خودش هم چنین فکری میکرد. اون وقتی فرزانه رو از دور میدید مضطرب میشد و ب تپش قلب می افتاد. یکبار هم احمد ک میدونست محمد تپش قلب میگیره وقتی فرزانه رو میبینه ، دستشو گذاشت روی قلب محمد و ،  دست گذاشتنش همانا ، بلند شدن صدای قهقه ش همانا.

اما یکبار تجربه ی متفاوتی خودش رو ب محمد عرضه کرد.

محمد ک گرم صحبت با رفیقش بود ، فرزانه از جلو میاد سمتش ب قصد رد شدن از کنارش.

محمد ک متوجه ی اومدنش شد ، از دور چشم دوخت ب فرزانه تا فرزانه نزدیک و نزدیک تر میشد.

اصلا متوجه ی حرفای رفیقش هم نمیشد ، انگار اصلا نمیشنوید.

فکر میکرد وقتی فرزانه نزدیکش بشه بازم تپش قلب میگیره.

اما اینطور نشد.

 

میگن آروم ترین جای دنیا زیر آبه. زیر آب آرامش عجیبی داره .


وقتی فرزانه نزدیک محمد شد ، و محمد هم به اومدنش چشم دوخته بود ،

لحظه ی رد شدن فرزانه ،برای محمد، مث لحظه ای بود ک زیر آبه ،

مث لحظه ای بود ک هیچ چیزی نمیشنوه جز صدای قدم هاش ، هیچ چیزی نمیبینه جز چهره ی زیباش ، و هیچ حسی نداره جز حس ب چشماش.

بعضی چیزارو نمیشه با بهترین و زیباترین و استادانه ترین فن بیان هم بیان کرد.

حسی ک محمد داشت تو لحظه ای ک فرزانه خیلی نزدیکش بود هم همین جوریه ، غیر قابل بیان.

 

 پس محمد قصد حرف زدن با فرزانه رو داشت ، اما...


... اما وقتی مسمم شد ک دیر شده بود.


القصه.

زمان برگشتن ب شهر ، و رفتن از روستا ، و دور شدن دوباره از فرزانه برای محمد فرا رسید.

تو لحظه ی خدافظی محمد و احمد ، احمد خاطره هاشون یادش میومد ،

محمد ب یکباره صدایی شنید ، مث صدای گریه ی آروم.

صدای گریه ی احمد بود. محمد وقتی دید احمد گریه میکنه بهش گفت  «احمد گریه ؟ بیخیال بابا زود میبینمت»

باهم روبوسی کردن و محمد رفت. وسط راه لحظه ای برگشت  احمد و فرزانه رو نگاه کرد و دوباره رفت تا سوار ماشین بشه.

دیگه بغض سراغ محمد هم اومد. و محمد رو ب چالش کشید. اما چطور میتونست جلوی خانواده ش گریه کنه؟

محمد در حین رفتن هندزفری تو گوشش زد و بیرون رو نگاه میکرد ، چهره ی فرزانه هنوز جلوی چشاش بود ، صداش ، نگاش ، گریه ی احمد ، مجبورش کردن ک تسلیم بغضش بشه ، بی صدا شروع کرد ب اشک ریختن تا کسی متوجه ی گریه هاش نشه.

 

گذشت و رسیدن خلاصه ب شهر.


میخوام یکمی داستانو خلاصه کنم و خیلی چیزا رو نگم. در ادامه.

<ادامه در پست شماره9>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir