تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/13
13:54
محمد جواد محمدی
<پست شماره 7>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 6 پست قبلی رو خونده باشین.




بله . امید واری دوباره به دل محمد برگشت. به خودش میگفت من یکمی زود قضاوت کردم که اونهمه بعد نه شنیدن ناامید شده بودم.

اما آیا درست فکر میکرد؟

روز به روز به این امید افزوده میشد. مدام با احمد در تماس بود ، بهش میسپرد با فرزانه حرف بزنه ، بهش چی بگه چی نگه. احمدم مواقعی که  میومد پیشش اگه موفق به دیدن فرزانه شده بود ، با محمد حرف میزد.

یه روز احمد برای بازی فوتبال که اومده بود ، محمد رفت پیشش. قبل از شروع بازی وقتی احمد داشت لباس عوض میکرد باهم حرف زدن.

محمد:

-          (با لحنی خاص) خاااااب. چ خبر؟

-          از فرزانه؟

-          آره دیگه.

-          اوووووف ، توپ !

-          چی شده؟

-          اگه بهت بگم چی گفته همین الان بال درمیاری.

محمد بی تاب و بی قرار نگاش میکرد تا حرفشو بزنه.

احمد ادامه داد:

-          فرزانه رو دیدم. یکم باهم حرف زدیم. اول بهش گفتم «از آقا محمد چخبر؟!» گفت «خبرا که دست شماست ، شما همش پیششی.»

ی مکثی کرد و ادامه داد:

-          بعدم گفت« دارم به محمد فکر میکنم. کم کم داره ازش خوشم میاد!»

محمد با لبخند به احمد خیره شد و بعدم خندید و گفت:

-          خدایی؟

-          آره

-          وااااااای!

جوری خوشحال شد که ب قول معروف درپوست خودش نمیگنجید.

باخوشحالی از احمد خدافظی کرد و رفت تا بره خونشون. تو راه خیلی هیجان داشت . میخواست این هیجانو یجوری خالی کنه. و همین کارم کرد.

مثل  اسب شروع کرد ب دویدن!

می دوید، می دوید ، اما نه ب سمت خونه ، همینجوری می دوید به مسیر نامشخص. از روی جوب نیم متری مث قهرمان پرش همچین میپرید که انگار جوب نبوده بلکه دره ای بود ب ارتفاع هزار متر و طول هشتصد متر!!

خسته ک شد و ب نفس نفس ک افتاد آتیش هیجانش خوابید و رفت سمت خونه و گوشیشو درآورد و صدای ضبط شده ای که از احمد گرفته بود گوش میکرد.

کدوم صدای ضبط شده؟

میگم براتون.

چندوقت پیش محمد یه چیز تقریبا عجیبی از احمد خواست و احمدم قبول کرد. ازش خواست ک ب هرنحوی میتونه صدای فرزانه رو ضبط کنه و بیاره محمد گوش کنه، آخه شاید یک سالی میشد ک حتی صدای فرزانه رو هم نشنیده بود.

و یک روز وقتی فرزانه با خانواده ش به خونه ی احمدینا میاد ، توی اتاق وقتی ک جوونا باهم صحبت میکردن احمد قایمکی ضبط صوت گوشیشو روشن میکنه.

گوش کردن به اون ضبط صوت ب محمد آرامش میداد.

ببین کارش ب کجا رسیده ها! برای شنیدن صدای کسی ک دوستش داره مجبور ب چنین درخواستاییه.

 

روزها سپری شدن و مدرسه ها شروع شد. محمد پا توی پیش دانشگاهی گذاشت. درس خوندن جدی شروع شد. محمد دیگه پشت کنکوریه و باید حسابی بخونه.

روزها عادی سپری میشدن . محمد مدرسه میرفت ، درس میخوند ، درس میخوند و مدرسه میرفت.

تا کنکورش شروع بشه ، دیگه خیلی پاپی فرزانه نمیشد ، چون نمیخواست خیلی از درس فاصله بگیره.

البته بازم با احمد دردودل میکرد ، احمدم اگ خبر تازه ای میشد به محمد میگفت.

محمد درحین درس خوندن خیلی مواقع دل تنگ فرزانه میشد. هروقت وسط درس خوندن این حس یقه شو میگرفت ، یکم ب فرزانه فکر میکرد و توی کتاباش دل نوشته و شعر فی البداهه مینوشت. همینجوری شد ک کلی دل نوشته و شعر از خودش باقی گذاشت! 

هر وقتم از درس خوندن خسته میشد ب خودش میگفت : مگه نمیخوای فرزانه رو خوشبخت کنی؟ پس باید خوب درس بخونی ، تا یه دانشگاه دولتی خوب و یه رشته ی خوب قبول شی ، فهمیدییییییییییییی؟!

 

محمد برای کنکور حدود 8 – 9 ماه خوب  درس خوند. توی این مدت هم هیچوقت حتی موسیقی گوش نکرد ،

چون که موسیقی همیشه یه وزن و آهنگی داره ، حتی بعد ی مدت مغز خودش بطور ناخواگاه اونارو تکرار میکنه ، واس همین همیشه آهنگ حفظ کردن خیلی راحت تر از درس حفظ کردنه!

 

اون 8-9 ماه گذشت ، موقع کنکور شد. صبح روز کنکور از خواب بیدار شد و راهی دانشگاهی شد ک قرار بود اونجا کنکورشو بده.

وقتی روی صندلی خودش نشست ، نیم ساعتی طول کشید تا برگه هارو بدن ( همیشه توی هر کنکوری همینطوریه دیگه) ، توی این نیم ساعت از استرس دیگ میخواست رو ب قبله شه! اما سعی میکرد استرسو از خودش دور کنه. روی پاک کنش عکس یه صورتک درحال لبخند کشید و گذاشت جلوی خودش و بهش نگاه میکرد و ب چیزای خوب فکر میکرد ک اینا استرسو ازش دور کردن ( مشاوره ی کاهش استرس در کنکور هم دادیم بهتون برید حال کنید!)

خلاصه کنکورو دادورفت پی کارش .

همیشه فکر میکرد لحظه ی بعد از دادن برگه کنکور خاص ترین لحظه ست براش ، میگفت یعنی بعد اینکه برگه رو بدم چ حسی بهم دست میده؟ ب پاسخ این سوال هم رسید. حس دستشویی ( گلاب ب روتون) بهش دست داد! خب محمدم بهش دست داد!    بعداون همه استرس خا معلومه چ حسی ب آدم دست میده دیگه!

 

چندروزی گذشت ، حالا دیگه این روزا بهترین روزان برای محمد. فارغ از همه چی ب فرزانه فکر میکرد ، آهنگایی ک دوست داشت گوش میداد و غرق رویا با فرزانه میشد.

ماه رمضون هم اومد و رفت.

عید فطر شد.

میدونین عید فطر برای محمد یعنی چی؟

یعنی دیدن فرزانه بعد مدتها انتظار.

یک روز قبل از عید فطر محمد همراه خانواده ب روستا میره. احمدم همراه خانواده ش زودتر رفته بود. بقیه ی رفیقای محمدم همینطور.

وقتی ب روستا رسیدن و محمد با رفیقاش و احمد چاق سلامتی کرد ، مادر فرزانه رو دید.

ب احمد گفت:

-          فرزانه اومده؟

-          آره ، دیروز.

-          یا ابوالفضل! احمد ، میترسم

احمد خندید و گفت:

-          آخییی نترس عزیزم!

محمد ک تازه از راه رسیده بود خسته بود و رفت خونه تا استراحت کنه. بعد یک ساعت دوباره از خونه زد بیرون. با احمد و بقیه دوستاش داخل محل جمع بودن و صحبت میکردن.

احمد روبروی محمد بود.

محمد متوجه ی یه اشاره از احمد شد ، احمد ب پشت سر محمد اشاره میکرد.

محمد دوهزاریش افتاد . فهمید فرزانه پشت سرشه.

برگشت و دید فرزانه و داداش کوچولوش دارن رد میشن. فرزانه بدون کوچیکترین توجهی رد شد و محمدم تماشاش کرد.

دوباره برگشت و ب احمد یه لبخندی زد و احمدم همچنین.

لحظه ی جذابی بود براش ، توی روزای بعد جذاب ترم خواهد شد...

<ادامه در پست شماره8>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir