تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/12
17:03
محمد جواد محمدی
<پست شماره 6>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 5 پست قبلی رو خونده باشین.




یکی دو روز طی شد. یه روز همه اعضای خانواده ی محمد بیرون رفتن. اما محمد به بهونه ی درس خوندن موند خونه.

اما چه درسی؟

مگه میشه درس خوند؟

مگه میشه وقتی یه بغض شدید چندروزی هست که گلوتو گاز گرفته ، جز گریه کار دیگه ای کرد؟

محمد گوشیشو برداشت و شروع کرد به آهنگ گوش کردن. خلاصه اون بغض ترکید.

گریه میکرد. گریه و گریه.

نیم ساعتی مدام اشک ریخت.

درحالی که صورتش خیس اشک شده بود.

عکسای فرزانه رو سعی میکرد نگاه کنه اما با چشمای پراز اشکش نمیتونست.

از گریه که سیر شد رفت یه آبی به دست و صورتش زد.

رفت پشت میزش نشست. فکر کرد . هنوزم نم نم ، گهگاهی اشک از چشماش میومد و روی گونه هاش سر میخورد.

ناگهان تصمیمی گرفت.

تصمیمی مهم.

قلم برداشت ، با یه ورق کاغذ سفید.

باخودش گفت :

چته محمد چته؟ همه دوست داشتنت همینه؟ آره؟ همه عشقت همینه؟ این که با یه نه شنیدن جا بزنی و بیخیال همه چی شی؟

اصن مگه میتونی بیخیال شی؟ اصن اگه بخوای هم مگه میتونی؟ اون فقط بهم گفته نه چون یه خواستگار داره. خب باید اون خواستگارشو دوست داشته باشه. تو باید براش بجنگی.

 

قلمو دوباره گذاشت روی میز و رفت به احمد پیامک داد:

-          سلام احمد

-          سلام خوبی؟ چخبر؟

-          اون خواستگارش چندسالشه؟

-          حدودای 20 ، 21 یا شایدم22 . همین حدودا.

-          قضیه ی دوست داشتن داداشم مال کی هست؟

-          محمد قضیه ی دوست داشتن داداشت مال حدودا 3-4 سال پیشه . فرزانه الان ابدا هیچ حسی بهش نداره.

-          باشه مرسی. خدافظ.

 

حالا دیگه به تصمیمش مصمم تر شد.

قلمو باز برداشت و شروع کرد.

بازم یه طرح از اسمش روی کاغذ کشید. ایندفعه خیلی قشنگ تر و خلاقانه تر از قبل. پشت کاغذه هم نوشت:


دوستت دارم حتی اگه دوستم نداشته باشی

حتی اگه منو نخوای

دوستت دارم حتی اگه پیشم نباشی

 

حالا دیگه آروم شد. احمد چندروز بعد دوباره اومد تا به محمد سر بزنه.

محمدم اون کاغذ رو بهش داد .

محمد:

-          احمد باید یه کاری واسم بکنی؟

-          چی؟

-          این کاغذو بهش بده.

-          بازم؟ قشنگ تر از قبلیه ست.

جمله ی پشتشو که خوند شروع کرد به خندیدن.

محمد هم خندید و گفت:

-          اینو وقتی داشت میخوند خوب نگاش کن ببین چه حسی توی صورتشه.

-          اینو بخونه که پامیشه میاد دستتو میگره میگه بیا باهم فرار کنیم!!

باهم حسابی خندیدن.

محمد و احمد باهم توی شهر دور زدن و بعدم نخود نخود هرکی رفت خانه ی خود.

 

محمد بی صبرانه منتظر تماسی از احمد بود.

تااینکه یه روز احمد پیام داد دارم میام پیشت کاغذه رو بهش دادم.

وقتی دوباره محمد و احمد همو دیدن ، احمد از دادن اون کاغذ به فرزانه تعریف کرد.

احمد:

-          اومده بودن خونمون شام.

-          خب؟

-          رفتش توی اتاق من نشست پشت میز کلمپیوتر. خوش بختانه تنها بود  ، نه آبجی من پیشش رفت نه پیمان( داداش کوچولوی فرزانه). رفتم تو اتاق و بهش گفتم خب فرزانه باز هم یک تکه کاغذ هست که باید بهت بدم. آماده گیشو داری؟ گفت محمد داده بازم؟ گفتم آره. دادم بهش و خوند.

محمد که خیلی خوشحال شد ، گفت:

-          خب چیکار کرد؟ چی گفت؟

-          اول که زل زد بهش ، بعد یه لبخندی زد و گفت خیییلی قشنگه . دستش درد نکنه.

-          جمله ی پشتش چی خوندش؟

-          آره خوند. بعد میدونی چی گفت وقتی اینو خوند؟

-          چی گفت؟

-          گفت ای بابا ، ای بابا!

صدای قهقه ی محمد و احمد بلند شد. محمد گفت:

-          ای بابا !

بعد دوباره خندید.

احمد:

-          دیگه همین دیگه. چیز خاصی نگفت ولی کلا میخندید . کاغذو نگاه میکرد و میخندید.

-          دمت گرم احمد.

-          قربانت.


این حرفا امید فوق العاده ای به محمد داد.

دوباره محمد امید وار شد که فرزانه دوستش داشته باشه.


<ادامه در پست شماره 7 >




هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir