تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/12
12:13
محمد جواد محمدی
<پست شماره 5>

قبل از رفتن به ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 4 پست قبلی رو خونده باشین.




احمد شروع کرد ، آروم آروم و شمرده شمرده (محمد تا تموم شدن حرفای احمد هیچ حرفی نزد و فقط گوش کرد) :

نمیدونستم چجوری باید بهش بگم. یبار همینجوری بهش گفتم:

-          هیییییی فرزانه سخته.

-          چی سخته؟

-          هیچی . 

 دوباره توی یه موقعیت دیگه گفتم

-          فرزانه

-          چیه؟

-          واقعا سخته! 

-          ای بابا چی سخته؟

-          میگم بهت ، یه موضوعی هست که باید باهات حرف بزنم ، الان میتونی؟

-          آره میتونم. 

باهم رفتیم زیر سایه ی اون درخته نشستیم ، همون درختی که منو تو اکثرا میرفتیم مینشستیم ،  روبروی دکل .

رفتیم نشستیم و فرزانه گفت :

-          ببین، میتونی بری گوشیمو بیاری؟

-           چرا من برم؟!

-           سریع میتونی بدویی دیگه. دستت درد نکنه ، برو خونه مون روی طاقچه ست. 

رفتم گوشیشو آوردم و اون کاغذی که بهم داده بودی رو گذاشتم توی قاب گوشیش. بهش گفتم « فرزانه توی قاب گوشیت یه چیزی هست که باید ببینیش . منتها من روم نمیشه بمونم اینجا وایسا من برم بعد درش بیار »

رفتم یه چنددیقه خونه خودمون. بعدش برگشتم دیدم فرزانه زیر درخته نیست. دور و برو نگاه کردم دیدم رفته یجا دیگه نشسته و کاغذه دستشه و زول زده بهش!

بعد یهو منو دید و گفت « بیا اینجا بینم» . من خودمو از ترس قایم کردم! دوباره گفت« اگه همین الان نیای بخدا دیگه هیچوقت باهات حرف نمیزنم»

 رفتم پیشش و همه چیو براش تعریف کردم. حرفایی که گفته بودی بزن رو زدم و مخصوصا گفتم که هدفت دوستی نیست.

یکمی فکر کرد و گفت:

-          الان نمیتونم هیچ چیزی بگم.

-           باشه میدونم چی میگی . فکراتو بکن بعدا باهم حرف میزنیم .

فردا دوباره ازش پرسیدم:

-           چی شد فکر کردی؟

-           شب بیا خونه مون ، دم در خونه مون بهت میگم.

شب شد و بعد شام رفتم دم در خونشون. جلوی خونشون روی اون  چوبا نشستیم.

گفتم:

-          خب جوابت؟

مکث کرد و گفت: نه ...

گفتم : چیییی؟ باورم نمیشه.

گوشیشو درآورد و گفت:

-          بیا . بگیرش .

گوشیشو گرفتم و دیدم عکس یه پسر هست. گفتم:

-          این کیه ؟  

-          یجورایی خواستگارمه . منم دوستش دارم . اصن به تو هم نمیخواستم بگم .

پاشدم و باحالت عصبانیت گفتم :

-          فرزانه خییییلی نامردی همین الان میرم ب محمد  زنگ میزنم همه چیو میگم  

-          نه تورو خدا. تورو خدا نگو بهش  

-          واس چی؟ مگه جوابت نه نیست ؟

-          نه که نیست. نگاه کن . گفتم یجورایی خواستگارمه. ولی پدر و مادرم قبول نمیکنن. چون غریبه ست. گفته رو مخ پدرو مادرم کار میکنه تا راضیشون کنه.

-          خب اینایی که میگی یعنی چی؟

-          یعنی بهش بگو امید وار باشه.


حرفای احمد تموم شدن.


محمد بی حرکت ، بی حرف ، بدون پلک زدن احمدو نگاه میکرد. واقا نمیدونست چی بگه. انگار یه دیگ آب یخ ریخته باشن روش.

اصلا دیگه حرفی نمونده بود.

محمد به شدت عصبی شد. نه اینکه خشمگین شده باشه . مضطرب شد. از روی نیمکت پارک بلند شد و به احمد گفت پاشو بریم.

محمد گفت:

-          دیگه حرفی نمونده؟ هرچی هست باید بگیا.

-          نه نمونده.

-          چرا مونده بگو.

احمد یکمی نگاش کرد و گفت:

-          تحملشو داری؟

-          آره.

-          محمد میمیریا.

-          بگو.

با یکم مکث گفت:

-          فرزانه یه مدت به داداشت علاقه داشت.

محمد وایستاد و به احمد خیره شد.


وقتی یه نفر خبرهایی میشنوه که هم خبرای خوبی نیستن و هم غیر منتظره ، فقط بهت زده میشه.

محمد هم از این حرف احمد خیلی بهت زده شد. یه لحظه به خودش گفت من در تمام عمرم به کسی جز فرزانه فکرم نکردم. اما اون تا حالا عاشق دوتا پسر شده. یکیشونم که توی خونه مدام جلوی چشمامه.

 

بعد این حرف ، دیگه نه محمد چیزی گفت و نه احمد. فقط باهم راه رفتن.

به یه مغازه رسیدن ، احمد رفت دوتا بستنی خرید و آورد خوردن.

جوری بغض گلوی محمدو چسبیده بود که احساس حفگی میکرد. خوردن بستنی باعث شد گریه ش نگیره.

اما چهره ش ب اندازه ی کافی زار میزد.

 

احمد کمی دیگه پیش محمد موند و خلاصه رفت. رفت و محمد تنها شد. حالا دیگه نمیدونست چیکار کنه. فقط راه میرفت. معلوم نبود کجا. ولی فقط میرفت.

ساعتی راه رفت. بعدش رفت و زیر یه درخت توی چمن های یه پارک دیگه دراز کشید.

مات و مبهوت بود.

بی صدا.

بی اشک.

ساعتی هم زیر درخت گذروند و بلند شد تا بره خونه ، چون کمی دیر شده بود.

وقتی رسید به کوچه شون شوهر خاله ی خودشو دید ، که سوار ماشینش داشت به سمت خونه شون حرکت میکرد.

فقط شوهر خاله ش سوار ماشین بود . پس متوجه شد که خاله و دخترخاله هاش از قبل رفتن خونشون. خیالش راحت شد از این بابت که بخاطر دیر کردنش مادرش نگران نشده(بخاطر مهمونا).

سوار ماشین شوهر خاله ش شد و تاخونه اون 30 ، 40 مترو رفتن.

<ادامه در پست شماره6>



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir