تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/12
12:09
محمد جواد محمدی
<پست شماره 4>

قبل از رفتن به ادامه مطلب برای خوندن این پست، باید 3 پست قبلی رو خونده باشین.




 

برگشت شهر و خونه ی وخوئشون. روزا طی میشدن ، درس میخوند و هرروز بیشتر انتظار میکشید تا احمد هم از روستا برگرده و بره علاقه محمدو به فرزانه بگه.

روزا عادی طی میشدن ، اما همراه دل تنگی.

دل تنگی.

واقعا احساس دل تنگی میکرد ، همیشه این احساسو داشت اما اینبار خیلی بیشتر.

تااینکه یه روز احمد بهش زنگ زد.

باهم صحبت کردن و وسطای صحبت احمد گفت:

-          محمد  برات یه خبر دارم.

-          خبر؟ چی؟

-          فرزانه الان اینجاست

-          چیییییییی؟ بگو به خدا.

-          به خدا. بهش همه چیو گفتم.

صدای احمد محمد رو کمی مضطرب کرد. چون صدای گرفته ای داشت . انتظار داشت صدای احمد شاد باشه. اما اینطور نبود و محمدم فهمید خبر خیلی خوشی نداره.

محمد:   -    خب چی شد چی گفت؟  گفته نه؟

-          الان هیچی بهت نمیتونم بگم. باید ببینمت.

-          گفته نه؟

-          نه نگفته. امیدوار باش.

-          پس گفته آره؟!

-          محمد الان هیچی نمیتونم بگم. باید ببینمت اوکی شدی؟

-          باشه اما من تا بیای که دق میکنم.

-          امیدوار باش نترس.

-          باشه من منتظرم.

-          یکی دو روز دیگه میام. خدافظ

-          خدافظ

صحبتاشون تموم شد و جز ترس و نگرانی و احساس تنهایی بیشتر برای محمد چیز دیگه ای به ارمغان نذاشت.

حالا دیگه باید صبر میکرد تا احمد بگرده.

دوروز بعد احمد برگشت.

غیرمنتظره به محمد زنگ زد و بعد سلام و احوال پرسی گفت : دارم میام پیشت.

-          مگه برگشتی؟

-          آره دیروز.

-          همین امروز میای یعنی؟

-          آره منتظر باش ، اس دادم آماده شو بیا همون پارک همیشگی.

-          باشه.

محمد وقتی احمد پیام داد آماده شد و رفت وعده گاهشون.

احمد و محمد که همو دیدن سلام و احوال پرسی کردن ، روبوسی کردن ، باهم قدم زدن و هیچ حرفی هم از فرزانه زده نشد.

محمد که به احمد نگاه میکرد ، از اینکه خبر خوشی راجع به فرزانه نداره مطمئن تر میشد.

احمد مدام مسخره بازی درمیاورد و سعی میکرد محمد رو بخندونه.

درحین راه رفتن محمد گفت:

-          نمیخوای تمومش کنی؟ نمیخوای بگی همه چیو؟

-          چرا میگم ولی باید صبر کنی.

-          بسه دیگه یعنی چی صبر کنم؟

روی یه صندلی نشستن.

محمد:

-          احمد توروخدا بگو دیگه قلبم داره میاد تو دهنم.

اون خنده هایی که تا چند دیقه قبل باهم میکردن تموم شد و جاشو داد به نگاهی حسرت بار از محمد و تردیدی از احمد.

<ادامه در پست شماره5>




هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir