تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/10
11:55
محمد جواد محمدی
<پست شماره 3>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 2 تا پست قبلی رو خونده باشین.




بذارین روی شخصیت های این داستان اسم بذارم.

باشه،

پسر داستان ما اسمش هست محمد ، که عاشق دختر قصه ی ما یعنی فرزانه میشه.

 

تابستون بود.

اواخر مرداد ماه.

 

به روستاشون رفته بود. اونجا بهترین و عزیزترین دوستش ، یعنی احمد ، هم کنارش بود.

باهم رفته بودن قدم بزنن یجایی از روستا.

گرم صحبت بودن که از دهنش پرید به یکی علاقه داره.

حالا دیگه احمد کلید کرد بهش.

میگفت بگو کیه؟

محمد روش نمیشد ،

 ولی خلاصه گفت.

 

 به احمد گفت : غیرتی میشیا نگیری منو بزنی!

احمد گفت: فلانیه؟ (اسم یکی از دخترای دور و بر رو گفت)

-          نه.

باکمی مکث دوبار گفت: 

-           فرزانه؟

-           آره خودشه!

فرزانه یه نسبت فامیلی تقریبا نزدیک بااحمد داره.

انتظار هر عکس العملی مخصوصا تعجب کردن رو از طرف احمد داشت غیر از عکس العملش.

اولین عکس العملش خنده بود!

محمد: واس چی میخندی؟

-          آخه باورم نمیشه محمد ! تو و عاشقی؟!

-          بیشعور مگه من چمه ؟!

-          هیچی بهت نمیاد ، آخه همش سربه زیری ، مذهبی ای ...

-          ببند دهنتو ! چ ربطی داره؟

 

این حرفا بیشتر ب شوخی و خنده ردوبدل شد.

احمدم که میخندید.

وقتی خنده هاش تموم شد یکم باهم صحبت کردن.

احمد از خوبیای فرزانه تعریف میکرد.

میگفت خیلی دختر خوبیه  ، محجوب ، خوشگل ، با ایمان، و ...

 

بعداز اینکه باهم صحبت کردن ، احمد گوشیشو درآورد  و گفت بیا.

گوشی رو آورد جلو صورت محمد و عکس فرزانه رو نشونش داد.

اون لحظه برای محمد یه لحظه ی واقعا عجیب بود. تاحالا عکسشو نگاه نکرده بود.

یکم خجالت کشید و یه سری تکون داد.

-           چرا عکس العملی نشون ندادی؟

-           خجالت کشیدم یکمی آخه!

-          آخییییییی !

        

تو راه برگشت بودن که بازم یه عکس دیگه نشونش داد ایندفعه زد تو گوش خجالت و گوشی رو ازش گرفت و یه دل سیر نگاش کرد! اونم از فاصله ی به اون نزدیکی!

گفت این عکسارو برام بفرست!

احمدم قبول کرد و عکسارو فرستاد.

بعدم محمد گفت :خا حالا از گوشی خودت پاک کن؟

-          چی؟

-          پاک کن از گوشیت حالا عکساشو!

-          چرا؟

-          پاک کن تا غیرتی نشدم اون الان دیگه مال منه!!

باهم خندیدن و رفیقش گفت باشه پاک میکنم!

این جمله ها به شوخی ردوبدل می شدن و خنده میاوردن .

 

دوباره همون جایی که بودن موندن و برنگشتن.

احمد: خب چیزه ، کی میخوای بهش بگی؟

-          چی؟ بهش بگم؟ نه نمیتونم.

-          باید بگی دیگه نمیشه که.

-          نه الان خیلی زوده. معنی ای نداره.

-          میخوای به سرنوشت معلم ورزشت دچار شی؟

یادش اومد ک داستان معلمشو تعریف کرده براش.

یکمی فکر کرد و سری تکون داد.

اصن قصد و نیت همچین چیزی نداشت.

از توی جیبش یه چیزی درآورد و رو به احمد گفت:

-          میخوام یه چیزی نشونت بدم ولی نباید مسخره م کنی.

-          چی هست؟

 داد بهش.

احمد یه لبخند ملموسی زد و گفت خودت کشیدی؟

-          آره معلومه ، باهمین دستام.

-          وای خیلی قشنگه. از این کاراهم بلدی؟!

-          خب ببین اینو میدم بهش . نظرت چیه؟ اسممو زیرش مینویسم و میدم بهش. یعنی میدی بهش .

-          من بدم؟

-          آره دیگه میخوای من بدم؟ اگه راضی به سکته زدنم از هول و ولا میشی خودم بدم!

-          نه میدم بهش.

یکم دیگه احمد اون کاغذ رو نگاه کرد و خندید و گفت نه ، قشنگه

 

روی اون کاغذ باتمام وجود یه طرحی از اسم فرزانه کشیده بود.

ساده بود. ولی زیبا هم بود.

اصن زیبا بودن یا نبودنش که مهم نبود. مهم این بود که از ته ته دلش بود.

 

دیگه برگشتن به محله.

برگشتن و دیگه ازاین به بعد کارشون شده بود درودل کردن باهمدیگه.

آره دردودل کردن باهمدیگه، نه فقط دردودل کردن محمد با احمد .

احمد هم یکیو دوست داشت.

حالا هم از راز هم خبر داشتن. و شده بودن سنگ صبور هم . چقدر باهم دردودل میکردن. چقدر باهم آهنگای عاشقونه گوش میدادن.

چقدر حال همو خوب میکردن.

 محمد  از احمد آرامش های زیادی گرفت.

 

چند روز گذشت.  شبی رسید که قراره محمد از روستا به شهر و خونه ی خودشون برگرده . به قول خودش برگشت تا درس بخونه برای کنکور. اونم تو ماه شهریور.

شب درحین خدافظی ، ب احمد گفت:

-          میخوام یه سوال ازت بپرسم بدون مقدمه جوابمو بده.

-          چی؟ درمورد اونه؟!

-          آره. میگم خداییش بهش بگم؟

-          خداییش بگو . ببین محمد خداییییییش بگو ، نگی پشیمون میشیا .

کمی مکث کرد و گفت:

-           کاغذه دستته دیگه؟

-          آره . اسمتم ک روش نوشتی. فکر میکنی اسمتو بخونه چیکار میکنه؟!

 

سری تکون داد و گفت:

-           چه بدونم؟

 

خوشحال بود . اما میترسید . خیلی هم میترسید. نه از رقیب عشقیش. از تقدیر.

آره رقیب عشقی هم داشت.

اما هیچوقت به کلمه ی رقابت فکر هم نمیکرد ، چون به چیز قوی ترو بهتر و بزرگ تری معتقد بود.

 

بادلی پر از امید ، خوشحالی و البته ترس ، با احمد خدافظی کرد و رفت خونه تا بخوابه. صبح زود قرار بود که با خونواده ش برگرده شهر.


<ادامه در پست شماره 4>




هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir