تبلیغات
web life - بازم...

بازم...

1395/03/10
11:50
محمد جواد محمدی
<پست شماره 2>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، ابتدا <پست شماره 1> ، یعنی پست پایینی رو بخونید.





زندگیش شده بود یه مسیر تکراری روی یه ریل مستقیم.

روی ریلی که فقط به شوق یه چیزه ، و به سمت یه چیز.

 

زمان همینطور سپری میشد و فقط به یه محال فکر میکرد.

آیا میشه عاشقم بشه؟

 

این جمله ای بود که به خودش میگفت و به شوقش زندگی میکرد.

توی زندگی هیچ انگیزه ای جز این نداشت.

همیشه برای دنیا پشیزی ارزش قائل نبود.

اما اون دختر زندگی رو براش ارزشمند کرده بود.

 

با بزرگ شدنش و بالاتر رفتن سطح درک و فهمش،

با چشیدن معنی عشق زیر دندون هاش،

بیشتر عاشقش شد.

 

هرچقدر الان فکر میکنه یادش نمیاد از کی،

از کی شد که دیوونه ش شد،

از کی شد که شب و روز بهش فکر میکرد،

از کی شد که اینطور شد؟

واقعا از کی شد که عاشق شد؟

 

 

زندگی سپری شد.

بدون اینکه اون دختر از این علاقه خبر داشته باشه.

تابستون ها به روستاشون میرفت،

بعد امتحانا که مدرسه تموم میشد بهترین جا براش روستاشون بود.

چون همه ی دوستاش هم میومدن و حسابی تفریح میکردن.

اما این تفریحا شاید یه دلیل کوچیک براش بود تا به روستاش قدم بذاره،

دلیل اصلی یه چیز دیگه ای بود.

بهتره بگم یه کس دیگه ای بود.

 

اما همیشه خودشو از اون دختر دور نگه داشت.

چه دلیلی داشت؟

حتی خودشم نمیدونه.

شاید گاهی نگاش میکرد ،

اما نگاه سردی که پراز حسرت بود.

حسرت اینکه نمیتونه نزدیکش شه.

حسرت یک سری خاطرات کودکی،

حسرت یک فاصله ی عمیق.

 

گاهی که اون دختر نگاش میکرد به خودش میگفت یعنی دوستم داره؟

اما زود به خودش جواب میداد نه امکان نداره. من حتی برای اون ذره ای هم ارزش ندارم.

شاید دلیل اینکه جلو نمیرفت و علاقه شو بهش نمیگفت عدم اعتماد به نفسش بود؟

یا شایدم بخاطر سنش بود؟

یا شایدم میترسید پسر جذابی نباشه؟

چه دلیلی داشته؟

باز هم سوالی که خودشم نمیدونه.

 

همیشه به خودش میگفت این چجور عشقیه؟

چجور عشقیه که جرئت نگاه کردن ب کسی که عاشقشم ندارم؟

چجورعشقیه که هیچ خبری ازش ندارم؟

 

اما یه « نه » بزرگ براش مطرح بود.

این پسر میترسید اگه علاقه شو بهش بگه سبب ایجاد یه رابطه بشه.

یه رابطه ای که همه بهش میگن دوست شدن.

مسخره ست نه؟

از یه طرف جوری عاشقشه که لهله میزنه تا کنارش باشه، و از یه طرفم نمیخواد کنارش باشه چون دراون صورت باهاش دوست شده.

باخودش میگفت وقتی هیچگونه تعهدی ، بینمون نیست چطور میتونم کنارش باشم، جز دوست شدن روش چه اسمی میشه گذاشت؟

مگه توی قرآن نیومده که مردان زنان را و زنان هم مردان را بعنوان دوست خود انتخاب نکنند؟

 

تنها کاری که از دستش برمیومد صبر بود و صبر.

 

 زندگی کرد ،

زندگی کرد به این امید که روزی فرصتش پیش بیاد تا علاقه شو ابراز کنه.

اون روز زودتر از اون چیزی که انتظار داشت رسید.

ولی فکر میکرد زود،

چون خیلی هم دیر بود.

 

رشته ش ریاضی و فیزیک بود. توی یه مدرسه ی معمولی درس خونده بود.

امسال سالیه که قراره واسه کنکور بخونه.

میخواست از تابستون شروع کنه و تا تابستون سال بعد که کنکور داشت بخونه.

 

همین تابستون بود ک موفق شد این علاقه رو مطرح کنه.

اما فقط به نیت دوست داشتن.

فقط.

 

یاد معلمش میفتاد.

یه معلمی داشت توی دوره ی دبیرستان که عاشق یه دختری شده بود. اتفاقا اون دختر هم عاشقش بود و منتظر یه حرکت از طرف معلم .

اما طبق گفته ی خود معلمش، هیچ حرکتی نکرد چون فکر میکرد زوده. 

ازدواج های قدیم هم که اکثرا زود و به پیشنهاد پدر و مادر صورت میگرفت.

معلم اقدامی نکرد و وقتی به خودش اومد دید که اون دختر شوهر کرد، خیلی غیرمنتظره.

این تنها شکست معلم نبود، بلکه وقتی فهمید که اون دختر هم بهش علاقه داشته (حالا نمیدونم به چه نحوی فهمیده) مث دومین شکستش بود.

 

داستان این پسر قصه ی ماهم یجورایی مث داستان معلمشه ، ولی با یه تفاوت که دختری که بهش علاقه داشته هیچ علاقه ای به پسر قصه ی ما نداشته.

< ادامه در پست شماره 3>

 



هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir