تبلیغات
web life - بازم ...

بازم ...

1395/03/10
11:01
محمد جواد محمدی

<پست شماره 1>


از وقتی که یادش میاد این عشق تو وجودش بود.

از وقتی که خودشو شناخت،

از وقتی که اونو شناخت.


 

هرروز با فکر کردن به اون روزشو شب میکرد ،

هرشب با فکرکردن به اون میخوابید ،

و هرشب با دیدنش تو خواب شب رو صبح میکرد.

هر صبح باهاش صبحانه میخورد،

هرظهر باهاش ناهار میخورد،

هرشب باهاش شام میخورد.

همه جا باهم میرفتن بیرون، براش خودشو بهتر میکرد.

فقط با رویای اون زندگی میکرد.


 

از بچگی هاشون زیاد یادشه.

یه پسربچه ی کوچیک بود که با دختری از فامیل که چندماهی ازش کوچیکتر بود ، همیشه توی روستاشون، هم بازی بود.

 

خودشون اهل شهر بودن ، اما این روستا هم مثل زادگاه دومشون بود.


 

ازوقتی که یادش میاد دوستش داشت.

ازوقتی که خودشو شناخت،

از وقتی که اونو شناخت.


 

چجوری بزرگ شد؟ چجوری ازش دور و دروتر شد؟ و چجوری ازش جز یه اسم چیز دیگه ای تو دلش باقی نموند؟

نه نباید یه عشق باشه، چون اونا فقط توی بچگی گاهی باهم بازی میکردن همین، همه ی بچه ها این کارو میکنن.

اما نه.

این پسر بچه تصاویر بودن با اون دختر توی بچگیش رو از یاد نمی بره.

مگه میشه اینقدر خوب و واضح از چندین سال پیش یادش باشه.

 


روزها سپری شدن.

روز به روز به سنش افزوده شد.

روز به روز به فاصله افزوده شد.

روز به روز باهاش سردتر شد.

دیگه انگار این حس دوست داشتن ، مث یه حس بیخودی بود ک فقط اسمش بود نه خودش.

 


خونشون خیلی از هم دور بودن.

هیچ وقت نمیدیدش.

هیچ از حالش خبر نداشت.

و این هیچ وقت تغییر نکرد.

 


بغیر از روستای پدریش، که اونجا جایی بود که همیشه به امید دیدنش پا میذاشت روی زمین خاکیش.

البته هرچند ،

گهگاهی که عروسی ای میشد، میتونست که ببیندش.

 


همیشه هم ازش فرار میکرد.

اون پسر خجالتی بود.

ازهمینم ضربه خورد.

 


ای بابا داستانو که لو دادم.

ولش کن دیگه مهم نیست.

دیگه هیچی براش مهم نیست.

 


آره ضربه خورد.

بدترین ضربه ای که توی عمر نه چندان زیادش خورد.

ضربه ای که هنوزم موج صداش تو گوششه،

هنوزم درد تورم زخمش رو قلبشه،

هنوزم عوارضش از چشاش بیرون میاد،

و هنوزم صدای آهش روی لباشه.

 


میتونست هنوزم اسمش ورد زبونش باشه، میتونست هنوزم عشقش باشه ، میتونست هنوزم هواش تو دلش باشه،

میتونست هنوزم هرشب و هر روز، هرساعت و هر دقیقه، کنارش باشه، تو رویاش باشه ، تو قلبش باشه.

اما نشد،

نخواست، نه اون دختر نه سرنوشت.

 

 

 

آره میخوام داستان یه عشقو بگم براتون.

داستان یه پسر.

یه پسر که عاشق یه دختر میشه.

داستانی تکراری ک هممون درموردش میخونیم ، میشنویم ، و گاها مینویسیم.


آره بازم ی داستان عاشقانه.


بازم...


<ادامه در پست شماره 2>


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


کلا توی وبلاگ ها و سایت ها پست جدیدتر بالای پست قدیمی تر میاد. 


برای همینم برای هر پست عدد میذارم. که این پست عددش 1 هست که همین الان خوندین.


پست بعدی ( یعنی پست بالایی) عددش 2 میشه.


پس طبق عدد ها پست ها رو بخونین .





هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir