تبلیغات
web life - تک و تنها تو بیابون

تک و تنها تو بیابون

1394/01/18
11:43
محمد جواد محمدی

روزی خداوند بزرگ و بلند مرتبه از فرشته ی مرگ ،عزرائیل، پرسید:

آیا تا به حال شده وقتی برای مرگ کسی مامور شده ای بخندی؟!

عزرائیل پاسخ داد:

آری. یکبار که مامور به مرگ شخصی شدم که میخواست کفش هایش را واکس بزند. و نزد کودکی که در خیابان کفش های مردم را واکس میزد رفته بود و به حالت تحکم و غرور بسیار به کودک گفت چنان کفش هایم را واکس بزن که تا سال دیگر برق بزند!

من نیز به او خندیدم ، چرا که تا 1ساعت دیگر ، بیشتر زنده نبود!

دوباره خداوند پرسید:

تا به حال گریه کرده ای؟

پاسخ داد:

آری. یکبار مادری که فرزند کوچک و چندماهه ای داشت در بیابانی گم شده بود . من مامور به مرگ آن زن شدم. و به حال فرزندش گریه کردم که بی مادر چه میکند و چه به سرش می آید.

دوباره خداوند پرسید:

تا به حال ترسیده ای؟!

پاسخ داد:

آری. یکبار مامور به مرگ شخصی شدم که روح بسیار نورانی ای داشت. فهمیدم که عالم ربانی ای بود که بسیار عابد و عارف بوده و جایگاه والایی دارد. من به هنگام گرفتن روحش از نورش وحشت کردم!



خداوند بزرگ و بلند مرتبه بار دیگر سوالی پرسید:



آیا میدانی آن عالم ربانی که از روحش ترسیدی که بود؟!!





او همان کودکی بود که در بیابان برهوت مادرش را ازدست داد.

همان کودک تک و تنها در بیابان پر از خطر!




 


هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir