تبلیغات
web life

چگونه از گوشی خود استفاده کنیم؟

1395/04/11
16:58
محمد جواد محمدی
تلفن همراه ،
واژه ای آشنا برای همه افراد با همه رده سنی.
فناوری ای که دنیا رو امروزه دگرگون کرده.
تکنولوژی ای که امروزه خیلی چیزا رو راحت تر کرده.

تکنولوژی ای که امروزه حتی بچه های خردسال ک به سیب زمینی دیب دبینی میگن هم باهاش ب خوبی آشنان.

این تکنولوژی برای بشر فایده ها داشته و داره ، اما آیا با مضراتی ک داره اونجور ک باید و شاید آشنا هستیم؟

کی میگه تکنولوژی بده ؟ هیچ کس . 
چون واقعا بد نیست.

کی میگه خوبه ؟ خیلیا.
ولی بازم وافعا خوب نیست.

طرز استفاده ی ماست ک خوب یا بده.

در مورد گوشی و مضراتش تحقیق ها و آزمایش های فراوان انجام شده.
همه مون هم کم و بیش ب برخی از اونها واقفیم.


شمایی ک گوشی رو میدی بچه ، بچه میگیره زیر گوشش و اددد دددووا ادو  میکنه ، شما هم میخندی و نازش میدی و باصدای نازک میگی الوووو ! 
شما هیچ میدونی در صدم ثانیه چقدر اشعه ی رادیواکتیو مضر وارد مغز بچه میشه ؟
مغز بچه هنوز کامل نیست ، و بافت ها درحال ساخت هستن ، بااینکار بافت های مغز بچه آسیب میبینن ، باعث ایجاد تومور زودرس در آینده میشه ، باعث میشه بچه اونطور ک باید باهوش نشه ، و ، و ، و ...

ن فقط برای بچه ، برای ما بزرگسالان هم مضره.

آیا تابحال ب مضراتش توجه کردین؟ صد در صد این مضرات درست نباشن ، هفتاد درصدش ک دیگ درسته . همین هفتاد درصد هم خیلیه . خیلی .

توجه داشته باشیم ک حداقل 1ساعت قبل خواب اصلا با گوشی کار نکنیم . توی خواب تاثیر سوء داره ، باعث ضعیف شدن چشم ها میشه ، تاثیر مخرب روی مغز داره.


این مطالب رو بخونین ک خیلی مهم هستن و کمکتون میکنن :




خداییش شوخی نیست ،

امروزه خیلی عادت های غلطی برای استفاده از گوشی وجود داره ک مثل خوره افتاده ب جون جوونا .
مثلا استفاده از گوشی شب ها توی رخت خواب .
مثلا استفاده از گوشی در حین شارژ شدن . گوشی در حین شارژ شدن امواجش چندین برابر میشه.

ای وای ...

ای وای...

  ای وای از پدرو مادرا ،

پدرومادرا نمیدونن با خریدن یه گوشی یا تبلت برای بچه شون تو سن کم چ بلایی سرشون میارن.


یکمی فکر کنید تا جدی تر بررسی کنید.

بقیه ش پای خودتون.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمانی ک سیگار اختراع شد ، همه سیگاری شدن.
موضوع مال خیلی سال های پیشه. خیلی .

بله ، اون زمان ک سیگار وارد زندگی انسان شد ، تقریبا همه سمتش رفتن و معتاد ب سیگار شدن.
اون موقع هیچوقت درمورد مضرات سیگار ب مردم میگفتن؟
معلومه نه . 
برای اینکه اون موقع سیگار رو بورس بود و هیچوقت سازنده هاش اجازه ی اینو نمیدادن ک مضرات سیگار توسط دانشمندان بازگو بشه ، چون ب فکر جیب خودشون بودن خب.

حتی یک پروفسور در این راه ب قتل رسید ( اطلاعات دقیقی دراین مورد ندارم)

اما امروز چی میگن در مورد سیگار ؟
چقدر از مضراتش میگن؟
آقا نکش ، توروخدا نکش سیگار ، بخدا میمیری !

امروز هم گوشی رو بورسه ، و سازنده هاش هیچوفت نمیخوان ک مضراتش اونجور ک باید و شاید مطرح بشه.
البته گوشی مثل سیگار نیست ابدا . ولی خب لازمه ک درمورد مضراتش همه ماها بدونیم تا بتونیم درست استفاده کنیم ، برای حفظ سلامتی خودمون.

   موفق باشید و باشیم 


تاکسی یا شخصی؟

1395/04/6
13:39
محمد جواد محمدی
شهید سگزآبادی ، یکی از شهدای استان قزوین است ک در زمان 8سال جنگ تحمیلی برای دفاع از کشور ب مرتبه ی شهادت رسید.

آرامگاه این شهید در مزار شهدای محمدیه ، در استان قزوین ، قرار دارد.



قبل از جنگ بود.

شهید سگزآبادی و همسرش در خیابان راه میرفتند.

همسرش حجابی بسیار محکم داشت. با چادری مشکی و پوششی روی صورت.

یک زوج دیگر اتفاقا پشت سر آنها می آمدند.

اما این زوج کمی فرق داشتند.

پسری جوان بود با همسر جوانش.

همسر این جوان ، برخلاف همسر شهید سگزآبادی ، با حجاب بی حجابی ، و با پوشش برهنگی ، درخیابان کنار همسرش راه میرفت.


مثل اینکه میخندیدند . آنهم به همسر شهید سگزآبادی . اورا مسخره میکردند ک چه حجاب مسخره ای دارد!


وقتی کمی گذشت ، شهید سگزآبادی ایستاد. همسرش گفت «لازم نیست چیزی بهشون بگی ولشون کن »

اما او گفت «برای رضای خدا هم  ک شده باید بگم»

از همسرش فاصله گرفت و ب آن پسر جوان گفت « بیا اینجا »

به او گفت « میدونی ... زن من مثل یه ماشین شخصی میمونه ک فقط من سوارش میشم و فقط و فقط مال خودمه ، ولی،   زن تو مثل تاکسی میمونه ...  »


این حرف ب قدری سنگین و عمیق بود ، ک از سرتا پای آن پسر را ب لرزه در آورد.
این حرف آن پسر را خرد کرد و از نو ساخت ، 
آن پسر از این حرف متحول شد ، همسر او نیز پس شنیدن این حرف متحول شد.

اصلا مگر میشود ، کمی انسانیت داشت و متحول نشد؟ 

اگر متحول نشدیم ، بدانیم ک دنیا ، تنها هدیه اش ب ما قساوت قلبمان است.


پس از این ماجرا ، آن پسر با شهید سگزآبادی رفیق شد و زندگی اش از مسیر قبلی فاصله گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این داستان  برای همه ماست.   همه  


انتخابمون چیه؟
                           تاکسی یا شخصی؟


بازم...

1395/03/20
19:01
محمد جواد محمدی
<پست شماره13>
12 پست قبلی رو خوندی؟ اصلا ولش کن 12 پست قبلی رو ، 
بیا ادامه مطلب تا یکمی حرفای ن چندان شیرین بخونی ، البته اگ دوست داری...




ادامه مطلب

بازم...

1395/03/20
19:00
محمد جواد محمدی
<پست شماره12>
11 پست قبلی رو خوندی؟ برو ادامه مطلب تا تموم بشه دیگه...





ادامه مطلب

بازم...

1395/03/18
22:33
محمد جواد محمدی
<پست شماره 11>

اگ 10 پست قبلی رو خوندی ، برو ادامه مطلب اما ب شرط اینکه جلوی اشکاتو بگیری.




ادامه مطلب

بازم...

1395/03/16
21:37
محمد جواد محمدی
<پست شماره10>
9 پست قبلی رو خوندی؟




ادامه مطلب

بازم...

1395/03/16
11:42
محمد جواد محمدی
<پست شماره9>
اگه 8پست قبلی رو خوندی ، بکوب ادامه مطلبو.




ادامه مطلب

بازم...

1395/03/14
12:25
محمد جواد محمدی
<پست شماره 8>
ابتدا 7 پست قبلی رو باید خونه باشید.




ادامه مطلب

بازم...

1395/03/13
13:54
محمد جواد محمدی
<پست شماره 7>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 6 پست قبلی رو خونده باشین.





ادامه مطلب

بازم...

1395/03/12
17:03
محمد جواد محمدی
<پست شماره 6>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 5 پست قبلی رو خونده باشین.





ادامه مطلب

بازم...

1395/03/12
12:13
محمد جواد محمدی
<پست شماره 5>

قبل از رفتن به ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 4 پست قبلی رو خونده باشین.





ادامه مطلب

بازم...

1395/03/12
12:09
محمد جواد محمدی
<پست شماره 4>

قبل از رفتن به ادامه مطلب برای خوندن این پست، باید 3 پست قبلی رو خونده باشین.





ادامه مطلب

بازم...

1395/03/10
11:55
محمد جواد محمدی
<پست شماره 3>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، باید 2 تا پست قبلی رو خونده باشین.





ادامه مطلب

بازم...

1395/03/10
11:50
محمد جواد محمدی
<پست شماره 2>

قبل از رفتن ب ادامه مطلب برای خوندن این پست ، ابتدا <پست شماره 1> ، یعنی پست پایینی رو بخونید.





ادامه مطلب

بازم ...

1395/03/10
11:01
محمد جواد محمدی

<پست شماره 1>


از وقتی که یادش میاد این عشق تو وجودش بود.

از وقتی که خودشو شناخت،

از وقتی که اونو شناخت.


 

هرروز با فکر کردن به اون روزشو شب میکرد ،

هرشب با فکرکردن به اون میخوابید ،

و هرشب با دیدنش تو خواب شب رو صبح میکرد.

هر صبح باهاش صبحانه میخورد،

هرظهر باهاش ناهار میخورد،

هرشب باهاش شام میخورد.

همه جا باهم میرفتن بیرون، براش خودشو بهتر میکرد.

فقط با رویای اون زندگی میکرد.


 

از بچگی هاشون زیاد یادشه.

یه پسربچه ی کوچیک بود که با دختری از فامیل که چندماهی ازش کوچیکتر بود ، همیشه توی روستاشون، هم بازی بود.

 

خودشون اهل شهر بودن ، اما این روستا هم مثل زادگاه دومشون بود.


 

ازوقتی که یادش میاد دوستش داشت.

ازوقتی که خودشو شناخت،

از وقتی که اونو شناخت.


 

چجوری بزرگ شد؟ چجوری ازش دور و دروتر شد؟ و چجوری ازش جز یه اسم چیز دیگه ای تو دلش باقی نموند؟

نه نباید یه عشق باشه، چون اونا فقط توی بچگی گاهی باهم بازی میکردن همین، همه ی بچه ها این کارو میکنن.

اما نه.

این پسر بچه تصاویر بودن با اون دختر توی بچگیش رو از یاد نمی بره.

مگه میشه اینقدر خوب و واضح از چندین سال پیش یادش باشه.

 


روزها سپری شدن.

روز به روز به سنش افزوده شد.

روز به روز به فاصله افزوده شد.

روز به روز باهاش سردتر شد.

دیگه انگار این حس دوست داشتن ، مث یه حس بیخودی بود ک فقط اسمش بود نه خودش.

 


خونشون خیلی از هم دور بودن.

هیچ وقت نمیدیدش.

هیچ از حالش خبر نداشت.

و این هیچ وقت تغییر نکرد.

 


بغیر از روستای پدریش، که اونجا جایی بود که همیشه به امید دیدنش پا میذاشت روی زمین خاکیش.

البته هرچند ،

گهگاهی که عروسی ای میشد، میتونست که ببیندش.

 


همیشه هم ازش فرار میکرد.

اون پسر خجالتی بود.

ازهمینم ضربه خورد.

 


ای بابا داستانو که لو دادم.

ولش کن دیگه مهم نیست.

دیگه هیچی براش مهم نیست.

 


آره ضربه خورد.

بدترین ضربه ای که توی عمر نه چندان زیادش خورد.

ضربه ای که هنوزم موج صداش تو گوششه،

هنوزم درد تورم زخمش رو قلبشه،

هنوزم عوارضش از چشاش بیرون میاد،

و هنوزم صدای آهش روی لباشه.

 


میتونست هنوزم اسمش ورد زبونش باشه، میتونست هنوزم عشقش باشه ، میتونست هنوزم هواش تو دلش باشه،

میتونست هنوزم هرشب و هر روز، هرساعت و هر دقیقه، کنارش باشه، تو رویاش باشه ، تو قلبش باشه.

اما نشد،

نخواست، نه اون دختر نه سرنوشت.

 

 

 

آره میخوام داستان یه عشقو بگم براتون.

داستان یه پسر.

یه پسر که عاشق یه دختر میشه.

داستانی تکراری ک هممون درموردش میخونیم ، میشنویم ، و گاها مینویسیم.


آره بازم ی داستان عاشقانه.


بازم...


<ادامه در پست شماره 2>


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


کلا توی وبلاگ ها و سایت ها پست جدیدتر بالای پست قدیمی تر میاد. 


برای همینم برای هر پست عدد میذارم. که این پست عددش 1 هست که همین الان خوندین.


پست بعدی ( یعنی پست بالایی) عددش 2 میشه.


پس طبق عدد ها پست ها رو بخونین .





هیچکدام از مطالب این وبلاگ نوشته شده یا کپی شده از جای دیگری نیست ، مگر مطالبی که منبع آنها ذکر شوند.
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به web life است. || طراح قالب avazak.ir